دلیل من برای به اشتراک گذاشتن این تجربهی شخصی این بود که آگاهی را برای تمام افراد درگیر با رنجی که متحمل شدهام، افزایش دهم و آنها را به «کمک خواستن از دیگران» ترغیب کنم. این جمله را بهعنوان کسی میگویم که مدتها با افسردگی کلنجار رفته است: «سکوت» هیچ کمکی به شما نمیکند. این در حالیست که کمکهای مختلفی در دسترس شما قرار دارد. توجه داشته باشید که اگر احساس غم و اندوه مداوم دارید، ممکن است از افسردگی رنج ببرید.
از طرفی دیگر، برخی مردم بهخوبی میدانند که به کمک نیاز دارند، اما به دلیل انگی که جامعه بر افرادی که از هر گونه بیماری روانی رنج میبرند، وارد میسازد، از درخواست کمک امتناع میکنند. هرگز فراموش نکنید که کلیهی «بیماریهای سلامت روان» از نوع بیولوژیک هستند. آنها نیز مانند صرع، آسم یا شکستگی استخوان هستند. آیا ما هنگام صحبت کردن با دیگران در مورد چنین بیماریهایی خجالتزده میشویم یا احساس تردید داریم؟! پس چرا با پنهان کردن هرگونه بیماریِ سلامت روان، خودمان به انگِ موجود در جامعه، در قبال این نوع بیماریها، دامن میزنیم؟!
البته این احتمال وجود دارد فردی که احساس افسردگی میکند یا از افکار خودکشی رنج میبرند، تمایلی برای کمک گرفتن از دیگران نداشته باشد، زیرا ممکن است بابت شرایطش، احساس ناامیدی کند. درست در چنین وضعیتیست که خانواده یا دوستان میتوانند در نقش حامی و یاریدهنده ظاهر شوند. اگر فردی را میشناسید که در حال مبارزه با شرایط مذکور است، از او بپرسید که چگونه میتوانید به او کمک کنید و در تلاش برای صحبت کردن با او باشید. صحبت با خانواده یا دوستان میتواند کمک کند، اما بهترین راه بهرهگیری از یک متخصص، یک مشاور، رواندرمانگر یا روانشناس است تا بتواند فضایی امن و محرمانه را برای به اشتراک گذاشتن احساسات و تجربیات عمیقش، در اختیار شما قرار دهد.
برخی از افرادی که به این نوع بیماریهای روانی مبتلا هستند، به مرور زمان احساس بهتری خواهند داشت. مطالعات نشان میدهد که افسردگی میتواند بهواسطهی یک رویداد سرنوشتساز در زندگی ایجاد شود یا در مواقعی مانند تجربهی شخصی من، ممکن است هیچ دلیلی برای بروز آن وجود نداشته باشد. ممکن است چندین سال به طول بینجامد تا فرد مجددا به زندگی عادی بازگردد. درست مانند اتفاقی که برای من رخ داد و سالها طول کشید تا دوباره احساس خوشبختی را تجربه کنم. این فرآیند، از آغاز تا پایان، سالهای زیادی از زندگیِ مرا بلعید؛ همان سالهایی که بهظاهر زنده بودم، اما زندگی نمیکردم. نکتهی اساسی آن است که همان ایام دشوار نیز چیزهای زیادی در مورد زندگی، شادی و غم به من آموخت.
امروز، قدردان کوچکترین و بزرگترین چیزهایی هستم که از نعمت داشتنِ آنها برخوردارم. از خانوادهی کوچک و دوستداشتنیام تا هوایی که در آن تنفس میکنم. من برای همهی آن چیزهایی که در زندگی دارم، سپاسگزارم. امروز پس از گذشت ۲۰ سال قدردانِ لحظهای هستم که تصمیم گرفتم با وجود همهی سختیها همچنان به زندگی کردن ادامه دهم.
بدیهیست که من دیگر نمیتوانم آن سالهای رفته را بازگردانم یا آنها را جبران کنم، اما کاری که میتوانم انجام دهم این است که از امروز بهترین استفاده را ببرم و تنها در لحظهی حال زندگی کنم؛ نه گذشته یا آینده، فقط در لحظهی حال!
تجربهای که از سرگذراندم باعث شد تا متوجه شوم که همدلی، ارتباطات انسانی و مراقبت از دیگران از چه ارزش بالایی برخوردار است. چندین سال بعد از بهبودی، از خودم پرسیدم که با این تجربهی گرانبها چه کنم؟ با احترام جدیدی که نسبت به زندگی آموختهام، چه کنم؟ احساس میکردم پس از آن تجربهی سهمگین، حالا به تواناییِ بسیار عمیق و قدرتمندی در راستای درک و احساسِ درد دیگران و همچنین همدردی با آنها دست یافتهام. از آنجایی که خود، عمیقترین غمها را در وجود خویش احساس کردم، خوب میدانستم که «آسیب روانی» به چه معناست.
بنابراین، بهشدت تمایل داشتم به دیگران کمک کنم تا بتوانند مانند من، بهبودی و رهایی را تجربه کنند. از اینرو تصمیم گرفتم «مشاور» شوم و سال گذشته موفق شدم دورهی آموزشی مشاوره را با کسب عنوانِ «دانشجوی سال» به پایان برسانم.
من سالها پیش بهطور کامل بهبود یافتم و تصمیم گرفتم که از نو شروع کنم و خوشحال باشم. بنابراین به این نتیجه رسیدم چگونه با زندگی مواجه شوم. حالا آمادگیِ آن را دارم تا چالشهای بیشتری را که ممکن است زندگی در پیش روی من قرار دهد، تجربه کنم. همواره به خاطر داشته باشید که «زندگی» باشکوه و گرانمایه است و این حق هر انسانیست که شادمان باشد.